یاد عشق

2 ژوئیه 2016

باز امشب دل به دریا می زنم بنگر مرا
پشت پا بر رسم دنیا می زنم بنگر مرا
باز امشب یاد رویت مست مستم می کند
بیخود از خود می کند لیلا پرستم می کند
باز امشب مست مستم می کند طوبای عشق
پیرم اما نوجوانم می کند رویای عشق
باز امشب یاد ایام جوانی می کنم
بی تو با سودای رویت عشق بازی می کنم
پیرمرد خسته دلداده ام یادم کنید
باز امشب می رود یادی ز فردایم کنید

Advertisements

16 آوریل 2016

کمی احساس غم دارم
کمی احساس تنهایی
کمی هم از خودم دورم
همین حالا نمی آیی؟


کوته نوشت

9 آوریل 2016

گاهی باید بغضم را بگیرم تا ببینم که زنده ام!!!


خودکشی

9 آوریل 2016

طوفانی بود
آن شب تاریک
و غمی که می بارید
بوی خون میداد
مرا کشت
تا بگوید که دوستش دارد


نامه ای به عزیزترینم

19 مارس 2016

دمدمای عید است دیگر
دلم برایت خیلی تنگ شده
یک دلتنگی اساسی
از آن دل تنگی های نآمده و رفته
عشق چیز عجیبیست
به خورشت قرمه سبزی تو می ماند. خوب که قل می خورد جا می افتد.
عشق چیز عجیبیست…
از آن عجایب دوست داشتنی..
حتمی در نبودم خانه سرد ، سنگین و تنهاست
و موهای مریم هر شب با شانه ای بر سرت میجنگند.
میدانم!!! شاید هم به خودم به زور می قبولانم که تو ، تنهایی ، لیوان های دوتاییِ چایی، گوشواره های عروسکی ، لباس های زنانه ی جذابت ، همه منتظرم هستید.
خوب…
خودت خوبی؟
نامه که نباید همه حرف غم و غصه ی نبودنمان باشد.
بگذار کمی هم راجع به وقایع دنیا حرف بزنیم.
مثلا میدانی این زمستان شبهایش بی تو کمی پاییز است؟
و این جا بدون تو یک حجم خاکستری از نفهمی هاست؟
اینجا فقط عسلویه نیستها حتی تهران هم نیست … اینجا بدون تو می شود تمام عالم … تمام هستی
و میدانی
این نفهمیدن ها دارد موهایم را سفید میکند؟
چندین تار موی سفید در لابلای موهایم موج میخورد الان
کاش یک بار بنویسی.
یک اندک جوابی
خط کوتاهی بنویسی
تا جوابت دهم که :

» دوش در حــلقه مــا قصــه گیســوی تـو بود
تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود »

این جماعت خیلی آدم نا حسابی هستند.
به من میگویند دیوانه.
حرف های بعید میزنند.
میگویند نمیشود برای نبودنی ها نوشت. میگویند این تو که «نیستی » را چطور میشود نامه ای کرد و دل خوش بود ؟

و من گفتم : » شما یک مشت آدم خرفت هستید.
اوریانا فالاچی یک نامه ی بلند و بالا برای فرزندش نوشته. او هرگز متولد نشده. کتابش هزار تا جایزه و اینها برده و هزار جا هم چاپش کرده اند.
حتی توی ایران خراب شده  خودمان…
هزار بار سانسورش کردند و چاپش کردند. و من مردی را میشناختم که نسخه ی فرانسوی ی این کتاب را به زنی هدیه داده بود و آن زنک بی سواد کتاب را قاب (!) کرد و به دیوار زد»

یادت هست گفتم :
» اطناب نکن. حرف زیادی نزن. مثل این زنهای توی کوچه نباش.
تخمه نشکن . حسادت نکن. زنانگی نکن. بند نباش. به دستو پایم نبند. حالم را نگیر. پشتم بمان. بالای پنجره روی حلقه های دود سیگار دلداده ات سرمایه گذاری کن.
یادت هست گفتی این شهر ارزش ماندن ندارد و من یک روز از اینجا میروم؟  یادت هست رفتی؟
یادت هست من ماندم ؟ یادت هست من به گوشه ی گلهای باغچه خانه ی پدریم سنجاق شدم و تو…

– اینجا یک سکوت طولانیست و من و او هر دو هیچ کلمه ای برای ادامه دادن این داستان نداریم – »

خلاصه –
دوستت دارم.
و هر چه باشی و نباشی
هر جای عالم
با همان بلیطت و آن مانتو رنگارنگ و چمدان قهوه ای خاکی ات.
راستی عیدت مبارک
دوست دارت : س خ


حال میر

29 ژانویه 2016

میرحسین حال تو را نمی فهمم
من که فقط عاشق یکی هستم و مرا به حساب هم نمی آورد
دردمندم
و تو عاشق ملتی شدی که از حساب چیزی نمی فهمند


۱۰

30 ژوئیه 2015

صبر آمد
به وقت آن نگاه
ابر آمد
در نبود خنده ها
آسمانم تیره آمد
در غرش الماس چشم
درد آمد
در شروع غصه ها
صبر کردم در کنار دردها
آسمانم خالی از ابر سیاه
شادی آمد
از برای خنده ات
پس بخند و شاد کن
سرباز را
از نگاهت جاری آمد
شوقِ سویِ لحظه ها
قصه ام
در من ببین
این پیاده، این نظام
از دَمَت تا بازدم
پاس ها دادم، نگهبان گشته ام
از برای هر غمی
در چشم هات
.


۹ – در پاسخ به تمام شعرهایی که برایم نخواندی

14 ژوئیه 2015

من ذرّه ذرّه ، هزار پاره می شوم

در آغوش هر نگاهِ تو

هر ذرّه را، هزار بار مدهوش می شوم

با آن صدای تو

هر روزِ من «تَموز» می شود با یادِ خاطرات

وقتی که فصلِ «داشت» را دو نیمه می کنم

در ذهن من تو حک شدی

چرا؟

تو اتفاق ثلث قرنِ منی، ترانه اَم

تو ای الههِ ناز قرن ها

.

دل دل نکن که هر روز روزِ توست

وقتی کرانهِ چشمَم برای توست

باران شدی که بباری بَر سَرم؟

اشکم شدی که بیایی بر لبم؟

آه نکش، من آغوش می شوم تو را

رازی بگو در این تردید ماجرا

عاصی نشو از بغض سنگین سینه ام

بر من ببار، که در این کویرخشک

جز تو همه سراب

با تو همه بهار

.

یادم نمی رود آنگه که آمدی

با کوله باری از نگاه

یا صد هزار کتاب شعر

خیلی عجیب بود هر لحظه بودنت

با جامهِ رزمی که بر تنت

با آن قلم که شمشیر می زدی

بر پیکر بی جان باورم

من لحظه ای در نگ کردم و نگاه

دیدم دلاوری از دشت بی ریا

.

اکنون تو رفتی و بذرِ آهِ تو

هر لحظه فکر مرا شخم می زند

در این کناره دلم بدجور لک می زند

تا کی دوباره بیایی به خواب من

تا کی شوم دوباره محرم دربار خاطرت

.

هر روز با خدایِ تو درد و دل کنم، کم است

هر شب هوای دلم چه رگبار می زند

آری!

آری ! که این شب، شبِ وصال ماست

هر شب بیا، خدا هم در آرزوست

این از لذایذ بودن با فرشته هاست

هر نیمه شب فرشته کویِ قصه ها

قصه بگو! عالمی در خواب می شود

از سِحر آن صدا ، جادویِ عِطرِ نگاه

.

امشب من و خدا به نظاره در کناره هم

در جستجوی ستارهِ حامل نشسته ایم

تا لحظهِ ورود تو را ثبت کنیم

در تار و پودِ فرشِ ستاره ها

تا در کنار هم تو را در آغوش کشیم

فارغ زِ هرچه غم و افکار و غصه ها

من بنده و اویَم خدای تو

لیکم ندانیم که در صبحِ آن فرود

در نور غرق می شویم

در نور آن حضور


۸

13 ژوئیه 2015

قلم بیاورید و یک چتر هوای دلم بارانی است…


۷

12 ژوئیه 2015

وقتی کودکی بیش نبودم ، بازی کردن تمام یاد و خاطره آن تاریخ چندین ساله بود. بازی کردن را دوس داشتم
بزرگتر که شدم بازی را از من ربودند…
تنها تر که شدم به یاد بازی کردن هایم افتادم چون تو آنجا بودی

حالا با تاریخ بازی می کنم ، با نام ها ترانه سرایی ، با یاد ها نوازندگی و با خاطرات میرقصم

این ها تلخ تر از هر شرابی سر مستم می کنند
شرابِ رسیده ی سه دهه زندگی تو همراه است با:
خاطراتی که سرآغاز یک زادن بود
تاریخی که شروع یک زندگی
و یادی که مقدمه هر دم و بازدمی

من اکنون با یاد خاطرات تو این تاریخ را جشن می گیرم
به پاس یادی که تو خاطره آن در این تاریخ گشته ای