Archive for ژوئن, 2015

عبرت

28 ژوئن 2015
دوست داشتن یکی از غرایز آدمی هست، درست! اما به نوبه خودش این غریزه باید در محیط و توسط عوامل پیرامونی به مرحله ظهور گذاشته شود.
در واقع وقتی در خانواده ای بزرگ می شی که دوس داشتن در اون جایی از نیازهای روحی و ذهنی نداره و در جامعه ای رشد پیدا می کنی که دوس داشتن آموزش داده نمی شود، آیا می توان انتظار بیشتری داشت.
لذا تا پایت را در محدوده استقلال فردی اولیه خویش می گذاری، اولین آدمی که در راه با او همسفر شده ای را به «اشتباه» دوست خواهی داشت.
و این اشتباه سر آغاز اشتباه های بعدی است… تو در باتلاق دوس نداشتن ها فرو می روی به خاطر عدم آموزش، جامعه بیمار و خانواده ناهنجار دیگران را به اشتباه دوس نخواهی داشت.
درحقیقت این دوست داشتن های اشتباهی مان به سرانجامِ تباهِ اشتباه دوست نداشتن هایمان ختم خواهد شد.

نگرانی

25 ژوئن 2015

گاهی هم به این فکر می کنم که آدمی در ذات وجودیش از پیچیده ترین اجزای طبیعت است…
در واقع این پیچیدگی ها به خودی خود ناشی از هزاران تصمیم درست و غلط تاریخی و متعاقبا تکاملِ در هم گُسیخته تجارب انسانی است…
و همین تجارب مشترک ما را به هم نزدیک کرده است ما را آدم کرده و در واقع بعد از چند تجربه تلخی که جهت درک زنده ماندن در خلاء انسانی داشتم به این نتیجه رسیدم که نیاز شدیدی به اتمسفر انسانی دارم…
و همین نقطه آغاز دردهای فلسفی زندگی ام بوده است… یویو وار قصد فرار و گریختن و متعاقبا بازگشت سریع به آغوش پر از خاره این گلستان انسانی مرا می آزارد و راهی برای گریز نیست… جز […]
یعنی هر بار که می گریزم یکی از شما باید بیاید و جلوی رهایی ام را بگیرد…
نگران من نباشید
نگران کسی نباشید
یعنی اصلا نگران نباشید
نگرانی هم یکی ار آن تجارب مشترک ماست یعنی اگر یک نفر در یک جزیره بدون اثری از حیات انسانی باشد دیگر نگرانی هم معنای خود را رنگ باخته و به سیاه چاله هزاران تجربه فراموش شده ما می پیوندد…
نگرانی در تجزیه و تحلیل عقلایی ناشی از ترس نیست بلکه به سبب اختیار در گزیدن انتخاب هایی است که در حافظه ژنتیکی ما هک شده اند.
قدیم تر ها من هم نگران می شدم گاهی … حتی
حالا که دیگر آن آدم خالص (شاید به معنای Pure) بی تجربه نیستم و پر شده ام با هزاران تجارب مشترک رازگونه … [رازهایی بین من، تو ، او ، ما، شما و ایشان] حسابی درد می کشم…
و درد در آدمی از همان تجربه های اولیه در اتمسفرِ انسانیِ نسیان آغاز شد و تا انقراض ما مستمر خواهد ماند
گاهی هم فکر می کنم به آدم های هزاران سال بعد از من [اگر باشند] آیا برای رهایی آنها راه گریزی هست… آیا می توانند فلوگزتینی، دیازپامی، سرترالینی چیزی اختراع کنند

خود باوری

23 ژوئن 2015

همیشه از فاصله ها بیذار بوده ام
فاصله همیشه برای من نمود ترس هایم از تنهایی بوده است
تنهایی هایی که بار دهشتناک آوار سکوت دنیایم را بر سر من فرود می آورد.
تنهایی مثل تاریکی همراه است با عدم وجود شناخت کافی از پیرامون ، عدم دریافت انرژی به هر فرم آن و عدم کسب حس امنیت به هر تعریفی
البته باید اعتراف کنم بیشتر از اینکه تنها باشم تاریکم
تاریکی من بدلیل فاصله چند صد سال نوری با ستاره ام در راه کهکشان بی آغوشی ها نیست بلکه به سبب فاصله ایست که از خود واقعی ام گرفته ام
خودی که ناخدا بود
ناخدای کشتی آمال و آرزو در دریای مواّج حضور
خودی دور از حضور خیلی ها
خودی بی مصداق
خودی نزدیک
خودی رها
خودی آسوده
خودی فارغ از دنیای اکنونِ بی انتها

نامه به خودم

22 ژوئن 2015

سلام…
این روزها درون خودم گم شده ام… درونم راه تاریکی پر از دالان های عمیق تگرهای ذهنی سالهای بی مصرف عمر نهفته شده … واکاوی می کنم … گاهی غاری می کنم و تا صبح تاریک در آن می خوابم
این روزها ناشادم … به بطالت دورهای باطل عمر می اندیشم … به فردایی که وجود خارجی نداشته و ندارد و نخواهد…
سردی هوای این تاریکی پر از دروغ های دردناک خاطرات او شده…
اویی که خود یک راز بود و رازی از همراهی هیولای ترسناک رمان های مدرن عصرما با او
در همین حین دریافت ذهنی ام از این دالان های تو در تو رازهایی است که هر کدامشان برای سرافکندگی ملتی کافیست…
آنقدر سرشار از رازم که در مرداب افکارشان هر لحظه غرق می شوم
به خودم که می آیم میبینم آدم راز داری بوده ام … یعنی کسی را برای هم رازی نداشته ام
و سر آخر بر پیکر نیمه جان دوستی ها کوفته ام و دریغا که این خانه سالهاست که متروکه بوده است

‏باش‬

18 ژوئن 2015

باش
تا بهار
باران زند
از ابر آن نگاهت
*
باش
تا تموز
بالغ شود
در آبستن صدایت
*
باش
تا خزان
طوفان نگردد
از حول و حوش خاطراتت
*
باش
تا در این فصل سرد
اسطوره گردم
از حُرم بازوانت

#برای_شاهزاده_کوچوکی_که_خواست_نباشه‬

پرنده های معراج

17 ژوئن 2015

آهی کشید و رفت
پرنده مرداب دشت سرد
بالی نداشت
بالی که بسته بود
اشکی نریخت
ایستاده بود و آه!
*
در خاک کفن پوش شد
و
در چال به قبر
آهی کشید و رفت
پرنده مرداب دشت سرد

‫#‏یادشان_گرامی‬ #کربلای4 #175

بانوی پیانو نواز

16 ژوئن 2015

بزن که با زخمه تو، عطر و صفا کاشت دلم
از آن که بی تو بوده ام، سکوت و غم داشت دلم
فالش نزن، فُورته نزن، ناز بزن به چکش اَش
نُتی که در پنجه توست، عاریه برداشت دلم