Archive for ژوئیه, 2015

۱۰

30 ژوئیه 2015

صبر آمد
به وقت آن نگاه
ابر آمد
در نبود خنده ها
آسمانم تیره آمد
در غرش الماس چشم
درد آمد
در شروع غصه ها
صبر کردم در کنار دردها
آسمانم خالی از ابر سیاه
شادی آمد
از برای خنده ات
پس بخند و شاد کن
سرباز را
از نگاهت جاری آمد
شوقِ سویِ لحظه ها
قصه ام
در من ببین
این پیاده، این نظام
از دَمَت تا بازدم
پاس ها دادم، نگهبان گشته ام
از برای هر غمی
در چشم هات
.

۹ – در پاسخ به تمام شعرهایی که برایم نخواندی

14 ژوئیه 2015

من ذرّه ذرّه ، هزار پاره می شوم

در آغوش هر نگاهِ تو

هر ذرّه را، هزار بار مدهوش می شوم

با آن صدای تو

هر روزِ من «تَموز» می شود با یادِ خاطرات

وقتی که فصلِ «داشت» را دو نیمه می کنم

در ذهن من تو حک شدی

چرا؟

تو اتفاق ثلث قرنِ منی، ترانه اَم

تو ای الههِ ناز قرن ها

.

دل دل نکن که هر روز روزِ توست

وقتی کرانهِ چشمَم برای توست

باران شدی که بباری بَر سَرم؟

اشکم شدی که بیایی بر لبم؟

آه نکش، من آغوش می شوم تو را

رازی بگو در این تردید ماجرا

عاصی نشو از بغض سنگین سینه ام

بر من ببار، که در این کویرخشک

جز تو همه سراب

با تو همه بهار

.

یادم نمی رود آنگه که آمدی

با کوله باری از نگاه

یا صد هزار کتاب شعر

خیلی عجیب بود هر لحظه بودنت

با جامهِ رزمی که بر تنت

با آن قلم که شمشیر می زدی

بر پیکر بی جان باورم

من لحظه ای در نگ کردم و نگاه

دیدم دلاوری از دشت بی ریا

.

اکنون تو رفتی و بذرِ آهِ تو

هر لحظه فکر مرا شخم می زند

در این کناره دلم بدجور لک می زند

تا کی دوباره بیایی به خواب من

تا کی شوم دوباره محرم دربار خاطرت

.

هر روز با خدایِ تو درد و دل کنم، کم است

هر شب هوای دلم چه رگبار می زند

آری!

آری ! که این شب، شبِ وصال ماست

هر شب بیا، خدا هم در آرزوست

این از لذایذ بودن با فرشته هاست

هر نیمه شب فرشته کویِ قصه ها

قصه بگو! عالمی در خواب می شود

از سِحر آن صدا ، جادویِ عِطرِ نگاه

.

امشب من و خدا به نظاره در کناره هم

در جستجوی ستارهِ حامل نشسته ایم

تا لحظهِ ورود تو را ثبت کنیم

در تار و پودِ فرشِ ستاره ها

تا در کنار هم تو را در آغوش کشیم

فارغ زِ هرچه غم و افکار و غصه ها

من بنده و اویَم خدای تو

لیکم ندانیم که در صبحِ آن فرود

در نور غرق می شویم

در نور آن حضور

۸

13 ژوئیه 2015

قلم بیاورید و یک چتر هوای دلم بارانی است…

۷

12 ژوئیه 2015

وقتی کودکی بیش نبودم ، بازی کردن تمام یاد و خاطره آن تاریخ چندین ساله بود. بازی کردن را دوس داشتم
بزرگتر که شدم بازی را از من ربودند…
تنها تر که شدم به یاد بازی کردن هایم افتادم چون تو آنجا بودی

حالا با تاریخ بازی می کنم ، با نام ها ترانه سرایی ، با یاد ها نوازندگی و با خاطرات میرقصم

این ها تلخ تر از هر شرابی سر مستم می کنند
شرابِ رسیده ی سه دهه زندگی تو همراه است با:
خاطراتی که سرآغاز یک زادن بود
تاریخی که شروع یک زندگی
و یادی که مقدمه هر دم و بازدمی

من اکنون با یاد خاطرات تو این تاریخ را جشن می گیرم
به پاس یادی که تو خاطره آن در این تاریخ گشته ای

۶

12 ژوئیه 2015

سخت است روزه ای که خوردنش گناه نیست…

۵

12 ژوئیه 2015

گاهی هم به این فکر می کنم که من برای مهندسی و خطکش و ترازو ساخته نشده ام…

من نهایتا یک ویراستار در مجله زرد پایین لاله زار بودم که گاهی، فقط گاهی برای امرار معاش و چند شاهی اضافه جهت مستی های آخر ماه آگهی تدفین و تبریک و شاید خواستگاری را قبول می کردم…

نهایت نهایتش یک دفتر جلد چرمی مندرس پر شده از اشعار کل زندگیم می داشتم و به امید روزی که من هم اتفاقی در مسابقه شعر جایگاهی یافته و کتاب هایی چاپ کنم

اما حالا من هستم با یک جامه مندرس، یک دستگاه تایپ و اتاقی پر شده از معادلات بی جواب و یک کتابخانه بزرگ خالی

۴

11 ژوئیه 2015

بعضی روزها را باید از تقویم زُدود

بعضی تاریخ ها را باید به یاد داشت

.

بعضی یادها را باید فراموش کرد

بعضی نام ها را یاید به خاطر سپرد

.

تاریخ هایی که با نام هایی همراه می شود را باید سُتود

به یادماندنی ترین و خاطر انگیز ترین ستودن ها

۳

11 ژوئیه 2015

تو صدا می سازی
من یکی دو جمله
.
تو اذان می گویی
من نهایت آیه
.
تو هنر می بافی
من گُلی در خانه
.
تو خود خورشیدی
من در آخر سایه

۲

10 ژوئیه 2015

خوب ۱۸ تیر من امسال از صبحش پر تلاطم و پر از خاطره بود.
اولش که حتی نمی دونستم ۱۸ تیر هستش
شیری که برای دراگو (گربه رفیقِ پیامبرم) خریدم تاریخ شیر این روز را به یادم انداخت

مهم نیس دیگر ۱۸ تیر امسال با صبحی پر از عشق پر از وصل شروع شد
با کسانی که دوست داشتم باشند نشستم حرف زدم درد و دل کردم
حرف زدیم حرف شنیدیم
از می وجودشان نوشیدم سر مستم کردند
سرمست ماندم
سوره مریم را خواندم
سوره مریم را تفسیر کردم
خوبه خوب که به پایانش رساندم
او که همه عشق بود او که در پایان مارتن سال ۲۷ ام زندگی بود
او که صدایش لطافت بلبلان بهشتی را توامان با عطر حوریان همراه داشت
او که در مهربانی و پاکی مریمی مقدس بود
او که در صداقت پایبند مکتب زکریا بود
و همو که فرزندش مسیحایی خواهد شد

«مرا نخواست»

حواله ام داد به باد یا به آب تا بفهماندم از او ‌نیستم
در حقیقت موجودی این چنین سبک احوال (چون من) که باد و آب در سیطره اش گرفته و در بیکران ها سرگردانش می کنند لیاقت او را نداشت

او طلا بود و طلایی می خواست، فولاد بود و فولادین طلب می کرد

من در این سفر نامه باز پناه آوردم به تنها جایی که هر بار بعد از زمین خوردن مرا در آغوش گرفته است

من خوب نیستم واقعا اینبار
یعنی بارها پیش آمده است که خوب نبوده‌ام ها!
اما این بار من زمین نخوردم زمین مرا خورد تا یادم بماند من محکوم به باختنم و این تقدیر من است و باخت جزئی از سفرم نبود باختن خود سفر بوده است

۱

10 ژوئیه 2015

من در این شب های تاریکم
چرا؟
هر قدم با تو نشسته
چای می نوشم
چرا؟
من سراسر آه و اندوهم
ولی
از برای با تو بودن ها
چه می خندم
چرا؟
*
من نفس کوتاه می گیرم
زِتو
دارم چاره ای؟

دست و پاهایی
که در مرداب دردم میزنم
تا نمیرد کودک امید
بر بالین عشق

جان بده امید
در آغوش گیر
نیمه جان فرزندمان
*
بر سر این طفلکی
غمار میریزی؟
چرا؟
شیش و بش را
تاس میریزم
چرا؟