Posts Tagged ‘برای تولدت نازنین’

۹ – در پاسخ به تمام شعرهایی که برایم نخواندی

14 ژوئیه 2015

من ذرّه ذرّه ، هزار پاره می شوم

در آغوش هر نگاهِ تو

هر ذرّه را، هزار بار مدهوش می شوم

با آن صدای تو

هر روزِ من «تَموز» می شود با یادِ خاطرات

وقتی که فصلِ «داشت» را دو نیمه می کنم

در ذهن من تو حک شدی

چرا؟

تو اتفاق ثلث قرنِ منی، ترانه اَم

تو ای الههِ ناز قرن ها

.

دل دل نکن که هر روز روزِ توست

وقتی کرانهِ چشمَم برای توست

باران شدی که بباری بَر سَرم؟

اشکم شدی که بیایی بر لبم؟

آه نکش، من آغوش می شوم تو را

رازی بگو در این تردید ماجرا

عاصی نشو از بغض سنگین سینه ام

بر من ببار، که در این کویرخشک

جز تو همه سراب

با تو همه بهار

.

یادم نمی رود آنگه که آمدی

با کوله باری از نگاه

یا صد هزار کتاب شعر

خیلی عجیب بود هر لحظه بودنت

با جامهِ رزمی که بر تنت

با آن قلم که شمشیر می زدی

بر پیکر بی جان باورم

من لحظه ای در نگ کردم و نگاه

دیدم دلاوری از دشت بی ریا

.

اکنون تو رفتی و بذرِ آهِ تو

هر لحظه فکر مرا شخم می زند

در این کناره دلم بدجور لک می زند

تا کی دوباره بیایی به خواب من

تا کی شوم دوباره محرم دربار خاطرت

.

هر روز با خدایِ تو درد و دل کنم، کم است

هر شب هوای دلم چه رگبار می زند

آری!

آری ! که این شب، شبِ وصال ماست

هر شب بیا، خدا هم در آرزوست

این از لذایذ بودن با فرشته هاست

هر نیمه شب فرشته کویِ قصه ها

قصه بگو! عالمی در خواب می شود

از سِحر آن صدا ، جادویِ عِطرِ نگاه

.

امشب من و خدا به نظاره در کناره هم

در جستجوی ستارهِ حامل نشسته ایم

تا لحظهِ ورود تو را ثبت کنیم

در تار و پودِ فرشِ ستاره ها

تا در کنار هم تو را در آغوش کشیم

فارغ زِ هرچه غم و افکار و غصه ها

من بنده و اویَم خدای تو

لیکم ندانیم که در صبحِ آن فرود

در نور غرق می شویم

در نور آن حضور